قلـــــــــب تنهـــــــــا

دوری تعبیری است که فاصله ها از ما دارد اما بی خبرند از نزدیکی های دل های ما.

 

جواد جون تبریک

جـــــــــواد جــــــــــان

پیوندتان را با تقدیم هزاران گل سرخ تبریک میگویم

و زندگی پر از عشق و محبت را برایتان آرزو میکنم

آرزومند خوشبختی شما (حامد مهربان)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 14:42 توسط مهربان| |

عیـــــــد

              نـــــــــوروز

                               مبــــــــــــارک

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 17:34 توسط مهربان| |

سلام دیگه نبودی نبود تا اینجا بنویسم بالاخره این خدمت ما هم تموم شد

 به همه ی دوستانی که تو  این ۱۷ ماه ازشون خبر نداشتم از هر تک تکشون

 شرمنده ام و پیشاپیش عید نوروز رو به همه ی شما عزیزان تبریک عرض می نماییم.

دوستدار شما حامد مهربان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 14:21 توسط مهربان| |

نبود

     ۱۳   

         روز

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 17:23 توسط مهربان| |

نبود

     ۳۳   

         روز

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 19:50 توسط مهربان| |

نبود

     ۴۵   

         روز

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 11:46 توسط مهربان| |

بخوان این یکی را

بدان این یکی حرفم را

تمام راههای امید بسویم بسته است

انگاری دست و پام پسته است

یا که چشمام بسته است

پنجره ای که امید را هر روز در آن می دیدم

حالا چند وقتیه آن هم بسته است

کوله باری که بسته است

حتی زبانم هم بسته است

فقط دستی که رو به آسمان باز است

آنچنان دستی بزن به این حالم

تا صدای شکستن قلبم را از خاطرم بیرون برد

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 21:3 توسط مهربان| |

بازی با کلمات با جملات حامد

«باهاتم» تازمانی که «پاهاتم» در این جاده با من همسفر باشد

عشق بورز عاشق باش تا بعدا نگی کاش...

اعتماد داشته باش «راحت» باش فقط به فکر آخر «راهت» باش

تا وقتی «خورشید» غروب نکرده دیوار غرور را بشکن ببین هم خورشید و هم «خوشیت» را

دلت را بکن «دریایی» تا عشق را «دریابی»

هر وقت زمین بخوری «بازنده» نیستی منم یه بار زمین خورده ام ولی «باز زنده ام» و موفق

تو پاهایی داری «با این» پاها «پایین» نمان به بالا حرکت کن

هیچ انسانی «بیچاره» نیست فقط آنها «پی چاره» نیست

دلت صاف باشه همه می گن دل خوب «که اینه» پس چرا دلت باشه پره «کینه»

همیشه به چیزی که داری «قانع» باش و رو حرفت «قاطع»

مال و ثروت «فناست» عاشق دلی باش که برات «فداست»

راست را از دروغ «تشخیص بده» تا بعدا نگی «تقدیر بده»

«تو به» عشقت برس که من عاشقی را «توبه» کردم

یه «نکته» می گم اگه شد یه «نقطه» بردار ، دل کسی رو «زخمی» نکن تا می تونی «رحمی» بکن

این خیلی بده فقط به یکی «وعده ای»بده «و عده ای» را نزار منتظر

تو بهم «قول» دادی ولی به یه کس دیگه «گل» دادی

من ندانستم در بازی عشق تو بردی یا باختی هم دلم رو بردی هم تو این بازی منو باختی

برای رفتن «رازی» نیست فقط کسی می رود که «راضی» است

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 19:3 توسط مهربان| |

سلام به تمام مرزداران کشور

سلام به پاهای خسته یک سرباز

که روز در گشت و در شب کمین اند

سرما،گرما را تحمل می کنند

بخاطر هدفشان

شاید در هدف دشمن باشند و به هدفشان نرسند

دشمنی از شرق

دشمنی از غرب

و دشمنی در قلب

که این دشمن قلب تمام شرایط را برای دشمنان دیگه فراهم می کند

تا آنها به هدفشان برسند

یکی بخاطر دشمن قلبی

آن قلب را آنقدر محاکمه کرد

که شد یه آدم مریضی

ولی من میگم در این هنگ مرزی

خدمتت بخاطر وطن است

و تن سالمت بخاطر خودت

پس قدر خود را کسی جز تو نمی تواند بداند.

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 19:53 توسط مهربان| |

نبود

     ۶۵   

         روز

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 13:27 توسط مهربان| |

نبود

     ۷۸   

         روز

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 19:1 توسط مهربان| |

نبود

     ۹۷   

         روز

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 18:41 توسط مهربان| |

نبود

    ۱۵۵ 

       روز

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 21:10 توسط مهربان| |

بیچاره آنهایی که عاشقند

با چشمهای پره اشک واسه رسیدن پی چاره اند

گهی شادند،گهی خسته

از عشق، از اشک

ولی باز پی چاره اند

آخه عاشقند

ولی خبر ندارند که معشوقی ندارند

مثله من که شوقی به زندگی ندارم

با نبود کسی،با دوری کسی

شده ام یه آدم دودی

من که سه سال سر  بازی بودم

پس چرا رفتم سربازی

حالا دیگر

دور شو از جلو چشمام

می خوام  دنیا را طوری دیگر ببینم

می خوام از تور عشق بیرون بیایم

من تو سه سال بیشتر از سی بار شکستم

به هیشکی نگفتم، فقط بجای قلبم سیگارو کشیدم و شکستم

ولی با آخرین خبر فقط آه نکشیدم

بلکه قلبی شکستم

قلبی که صاحبش خودم بودم

حالا بود و نبودم یکیست

حیف، نمی دانم همه ی وجودم با کیست

خدای حامد

 ببین حال و روزه این بیمار عشق را که با دلی بیمار می گوید

 خدا حافظ

روزی چند بار با این حال حامد

چند بار باز می کرد فال حافظ

که آخرش میامد خدا حافظ

خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 14:25 توسط مهربان| |

درست با این لباس خبر رفتنت رو شنیدم

واسه رفتنت ازت گله ندارم

چون من زودتر از تو رفته بودم

من رفتنم جایی بود که همه یکدست و یکرنگ پوشیده بودند

با این همه شباهت بازم تنها بودم با یک اسلحه

من بر می گردم

دیگر فکر من نباش چون با این سلاح راه برایم خطر ندارد

اینو بدون که من بخاطر تو رفته ام

ولی تو چی

بخاطر خودت رفتی

و دیگر خیالم از از بابت تو هم آسوده خاطر شد

چون تو هم تنها بر نمی گردی یک همسفر داری

تو رفتی برو خوش باش و خوشبخت

از من که دیگر بخت خوشی را گرفت

پس تو خوش باش و خوشبخت

خدا حافظ برای همیشه

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 23:37 توسط مهربان| |

به آن زیبائی می اندیشم‌

که زمان را به فراسو برد.

به دنیایی که هیچ چیز دیگری نمی شناسد

جایی که همه چیز پاک است و ناب و نیکو

و انسانها آرزومند آن که یار یکدیگر باشند.

جایی که کشف خود راه و رسم زندگی است

و هراسی از شکست در دلها نیست.

جایی که خدا در وجود یکایک ما حضور دارد

و برای همه حقیقت او آشکار است.

به زمانی می اندیشم رها از رنج

و جایی که نومیدی به آن راه ندارد.

جایی که عشق معنایی پیوسته یافته است

تا انسانها را تا ابد به هم پیوند دهد.

به آن می اندیشم که تمام این ها روزی حقیقت یابند

و نیایشم این است که در همه اینها با تو سهیم شوم.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 22:50 توسط مهربان| |

زبان قلبم قلم است

مرحم راز قلم،ورق است

آنچه از ورق می ماند برایم غم است

و

آنچه از من برای شما می ماند حرف دل است

که می خوانید بعضیاتون می دانید

اینبارم انباره دلم پر شده از دوری درد یارم

در دیارم که بین ما فاصله هاست ولی من می نویسم که

به دو راهی راه فکر نکن

من که از دور آهی میکشم  بخاطرت

تو بیخیال

نه روزای بیقراری انگاری ول کنم نیست

روزای شادیم زمانیست که اشک در چشمانم نیست

خیلیا می گن زندگیه بساز باهاش

نمی دونم بدون عشق زنده کیه

اونایی که ساختن بدون عشق زندگیرو

روزی اشک چشماشون مانند سیل زندگیشون رو برد

اونایی که ساختن بدون عشق زندگیرو

روزی تپش قلبشون مانند زلزله زندگیشونو ویران کرد

پس خیلیا در مورد عشق خیلی چیزا نمی دونن

منم نمی دونم چشمای خیسم چرا هوای زیبا رو بارونی میبینه

چاره ی درمان تو رو میبینه ولی

ولی چشمم که تو رو نمی بینه حالا من

می خونم با گیتارم که دیگر تنها نیستم

می خونم با گیتارم با چشمای خیسم

می خونم با گیتارم با چشمای بستم

می خونم با گیتارم که جز تو کی دارم... کی دارم

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:21 توسط مهربان| |

 دلنوشته

درد تنهایی مرا دمساز کرده با غمهایی که امیدی ندارم به رهایی از درد تنهایی

گاهی دلم آنقدر می گیرد شبهایی که طبیب دل من هم نمی تواند دهد شفایی

در آن موقع هست که امیدی ندارم به رهایی از درد تنهایی

 شب و روزم معلوم نیست، نیست کسی که بپرسد که او کیست بخاطرش نشستی کنج این اتاق

حالا گیرم یکی بپرسد چه دارم بگویم، بگویم و در اخر بگوید راهی برای تو ندانم

پس در آن موقع هست که منم باز گویم امیدی ندارم به رهایی از درد تنهائی

من فقط امیدم به فرداست برای فردا امیدم به یک فرد است

فردا خواهش می کنم فردا زود بیا اینجا کنج این اتاق سرد است

 نزار این جمله رو روزی بگم من که دیگر امیدی به فردا ندارم خودم رو بر این باور کرده ام که

بنشینم توی این اتاق تاریک در روز بر این عقیده که هنوز سحر نشده است شب است

 امروز تمام نشده است که فردا بیایید. ولی ساعت که در حرکت است؟

میدونی در دیوار این اتاق چه دارم یک قاب خالی از عکست

 خیلی چیزا تو اون قاب عکس می بینم تصویری ازت که در ذهنم دارم

علاوه بر اون صفا،صمیمیت، مهربانی و خیلی چیزای دیگه

 وقتی به اون قاب عکس نگاه می کنم اولین چیزی که فکرم میرسد این است که

 در فکرم هستی مثل من یا اصلا میاری تو دلت اسم من،مثل من

 ولی شیشه ی قابه من رو غبار غم گرفته غباری که فقط لحظه های شادی می تواند

پاکش کند، کفش به پاکردم دارم میام دنبالت نه با نشستن نمی شود

هوای سفر در سر دارم بسرم زد به راهی برم برسم به تو و این جمله رو بگم

 دستانم خالیست ولی فشار زندگی هست رو دوشم هیچ میدونی چرا

دستانم خالیست این دست به این خاطر خالیست تا روزی دست تو را بگیرد

 منی که عشق را از نگاه تو فهمیدم

 منی که خودم رو با وجود تو ساختم

منی که در فکرت هستم شب و روز

 منی که لحظه های شادیم در کنار تو خواهد بود

 حالا توبگو میشه بدون تو در این زندگی راحت بود راهت را پس ادامه نده تا بیام برسم

 من پیاده ام در مسیر راهم به یادتم باور کن پایی که دارم دیگر خسته شده است

 ولی مجبورم به راهم ادامه دهم چون می ترسم ردپایت را گم کنم ولی خدا

 مرا دوست دارد چون هم در سیاهی شب و هم موقع بارش بارون رد پایت آشناست

چون تو با بقیه ی ادما فرق داری

 نزار با نبود تو پیچ و خم جاده روزی کمرم رو خم کنه و خم به ابروم بیاره

 نزار من تنهایی به اخر راه برسم مسیر درست رو به من نشون بده

 اره تو آنی که می توانی به من بدی توانی در این راه

پس نزار روزی بگن آه

 تن حامد، تنها آمد از سفر

 و در آخر نگران قسمت نباش درسته گویند قسمت هر چی هست اون میشه

 ولی من قسمت رو به 2 قسمت تقسیم می کنم من و تو 

 پس به یاد داشته باش من و تو که در کنار هم می شویم ما

مــــا همان فردایی رو که نگرانش هستیم می سازیم....

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 14:22 توسط مهربان| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ